تبليغاتX
هیچ هیچ و دیگر هیچ...
هیچ هیچ شاید فقط درد دل...
از هفتصد دانشمند پنج مسأله پرسيدم همه به طور مساوى پاسخ گفتند .

  پرسيدم عاقل كيست ؟ جواب دادند : كسى كه عاشق دنيا نيست ،

    گفتم : زيرك كيست ؟ گفتند : كسى كه مغرور به دنيا نشود ،

       پرسيدم : ثروتمند كيست ؟ گفتند : كسى كه به داده ى حق رضايت دهد ،

            سؤال كردم : تهيدست كيست ؟ گفتند : آن كسى كه زياده طلب است ،

                  پرسيدم : بخيل كيست ؟ گفتند : كسى كه حق خدا را در مالش از محتاجان منع مى نمايد

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/01/13ساعت 2:25 AM  توسط ناشناس ... شاید هم نه  | 

در صبح آشنایی شیرینمان، تو را،

 

  گفتم که "مرد عشق نئی" باورت نبود!

 

  در این غروب تلخ جدایی، هنوز هم؛

 

  می خواهمت چو روز نخستین، ولی چه سود؟

 

  می خواستی به خاطر سوگندهای خویش،

 

  در بزم عشق، بر سر من، جام نشکنی.

 

  می خواستی، به پاس صفای سرشک من،

 

  اینگونه دلشکسته به خاکم نیفکنی،

 

  پنداشتی که کوره ی سوزان عشق من،

 

  دور از نگاه گرم تو، خاموش می شود؟

 

  دور از نگاه گرم تو، این یادِ دلنواز،

 

  در تنگنای سینه، فراموش می شود؟

  تو رفته ای که بی من، تنها سفر کنی.

 

  من مانده ام که بی تو چه شب ها سحر کنم؟

 

  تو رفته ای که عشق من از سر به در کنی،

 

  من مانده ام که عشق تو را، تاجِ سر کنم.

 

  روزی که پیک مرگ، مرا می برد به گور،

 

  من، شبچراغ عشق تو را نیز می برم.

 

  عشق تو، نور عشق تو، عشق بزرگ توست،

 

 خورشید جاودانی دنیای دیگرم....

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/12/07ساعت 4:10 AM  توسط ناشناس ... شاید هم نه  | 

 

دانش آموز دو خط موازي روي تخته سياه  کشيد و بعد معلم با صداي بلد گفت:بچه ها دو خط موازي هيچگاه همديگه رو قطع نمي کنن..... بعد بچه ها هم بلند گفتند: دو خط موازي هيچگاه همديگر  را قطع نمي کنند

يکي از  دانش  آموزا رفت  تو فکر....آخه چرا دو تا خط همديگه  رو  قطع نمي کنن؟؟؟

اگه يکي از اين دوتا خط بخواد به اون يکي برسه بايد چي  کار  کنه؟؟؟
دانش  آموز خيلي فکر کرد.........و به اين نتيجه رسيد که اگه دو خط بخوان  به  هم برسن بايد حد اقل يکي از  اونا  از خود گذشتگي کنه و وجود خودش  رو بشکنه  تا بتونه   به  اون يکي برسه
راسي  تا حالا با  خودمون  اين فکرو کرديم که  آيا ما  هم  براي  رسيدن به اون کسي که  واقعا دوسش داريم حاضر به  اين کار مميشيم  ؟؟؟....؟ کار خيلي  سختيه اما به نظر من ارزشش رو  داره
نظر شما چيه؟؟؟...؟

+ نوشته شده در  جمعه 1385/11/27ساعت 5:52 AM  توسط ناشناس ... شاید هم نه  | 

شرمنده.

             خیلی

                     خیلی

                              خیلی

                                     خیلی ...... سرم شلوغه. ولی میام خیلی زود

+ نوشته شده در  جمعه 1385/11/20ساعت 4:7 PM  توسط ناشناس ... شاید هم نه  | 

آیا شیطان وجود دارد؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟

استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند.

آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"

استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"

شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"

استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است"

شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و
خرافه ای بیش نیست.

شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"

استاد پاسخ داد: "البته"

شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "

شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.

مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن
گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد."

شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"

شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریک هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."
در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا, شیطان وجود دارد؟"

زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."

و آن شاگرد پاسخ داد: "شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکی که در نبود نور می آید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/10/26ساعت 10:7 PM  توسط ناشناس ... شاید هم نه  | 

گفته بودم...

گفته بودم که بیایی غم دل با تو بگویم

چه گویم که غم از دل برود چون تو بیایی

گفته بودم که اگر بوسه دهد توبه کنم

که دگر بار از این گونه خطاها نکنم

بوسه داد و چو برداشت لب از روی لبم

توبه کرده که دگر توبه بی جا نکنم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/10/20ساعت 1:1 PM  توسط ناشناس ... شاید هم نه  | 

همه جا تاريك است،

نمي بينم كه چه مي نويسم،

اما مي دانم كه چه مي خواهم بنويسم،

از تو مي نويسم، از نگاه تو، از حرفهايت، از حضورت، از ...

براي تو مي نويسم، براي چشمهايت، براي لب هايت، براي ...

به تو مي انديشم، به تو تقديم مي كنم، به تو سلام مي كنم،

حياط عاشقي امشب چقدر خلوت است،

هيچ رهگذري عبور نمي كند، صداي گريه و زمزمه نمي آيد، امشب عاشقي غريب است.

آرام در حياط عاشقي قدم مي زنم.

دوست دارم همين جا نوشته ام را تمام كنم،

دوباره احساس مي كنم كه كلمات ديگر هيچ تاب و تواني براي احساسات من ندارند و من هم به آنها بي اعتماد شده ام

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/10/19ساعت 5:0 PM  توسط ناشناس ... شاید هم نه  | 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/10/19ساعت 4:54 PM  توسط ناشناس ... شاید هم نه  | 

سلام

بچه ها مادر یکی از عزیزام تو بیمارستان بستری شده. تو رو خدا براش دعا کنید...

تو رو خدا این کارو بکنید. تورو خدا

اجرتون با مولا علی

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/10/02ساعت 3:39 PM  توسط ناشناس ... شاید هم نه  | 

زمستان

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
 به کراه آورد دست از بغل بیرون
 که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
 چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
 مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
 منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
 تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
 حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/10/02ساعت 3:28 PM  توسط ناشناس ... شاید هم نه  | 

بهار 82 بود....

شب يلداي من آغاز شد....

نه سرخي انار نه لبخند پسته نه شيريني هندوانه.....

سياه بود و خاكستري....

بهار بود اما گرفته و افسرده....
يلداي من شب و روز نداشت...
هميشه تاريك...هميشه افسرده....

طولاني و بي پايان!

اينجا شد خانه من...خانه اي كه ديوار و در و سقف نداشت...هر كسي سركي كشيد...يكي خنديد،يكي گريست...يكي رفت و يكي ماند....

اما من گفتم....گفتم هرچه را گفتني بود...حتي از ناگفتني ها گفتم....
و شما شنيديد....خوانديد...گفتيد...فراموش كرديد...به خاطر سپرديد....

امشب آمدم بگويم ممنونم....بابت تمام مهرها،دوستيها،شنيدنها ، بودن ها و "ماندن"ها!...

هنوز هم آرزو دارم اين شب را بامدادي نباشد...من زنده ام به اين عشقبازيهاي شبانه و ممنوع!

يلدايتان رويايي...روزهايتان پر فروغ،شبهايتان ستاره باران!


امشب شب من است...

شب يلدا...

يلداي رويايي!

مي بوسمت هزار بار....

كنار تابوت زرد پاييز....

بر گهواره سپيد زمستان....

آبستن بهار مي شويم....

داستان شكوفه ها را برايم زمزمه كن!....

امشب لالايي مي خواهم!

 

 

اگه می خواین راجب این شب چیزایی بدونین رو این نوشته کلیک کنید

 

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/09/30ساعت 8:26 PM  توسط ناشناس ... شاید هم نه  | 

گاهي كه دلم از دنيا مي گيرد تمام رنگ هاي زيباي دنيا تبديل به رنگ خاكستري  مي شود اون وقته كه مي خوام پرواز كنم، پرواز به سوي ماورايي كه د ر حصار دنيا نمي توان آن را به دست آورد.

همچنان دلم مي خواهد پرواز كنم، بر بال تند رو بنشينم، از ستاره ها، كهكشان ها و از حرير مهتاب بگذرم و به انتهاي آسمان و سر حد خلقت الهي رسيده و نظاره گر آنجا باشم.

بار خدايا بار ديگر از بي كران دريايي نعمت و عظمتت نسيمي دل انگيز به سوي اين بنده گنه كارت بوزان تا شايد اين قلب نا آرام من آرام بگيرد.

بار خدايا دلي آن چنان مهربان ارزاني من بدار تا وقتي كه مي بينم كسي ناراحت است وجودم را اشك فراگيرد پروردگارا دستگيرم باش تا بتوانم دست گير ديگران باشم.

*****

جان بي جمال جانان ميل جهان ندارد             هر كس اين ندارد حقا كه آن ندارد

با هيجكس نشاني زان دلستان نديدم               يا من خبر ندارم يا او نشان ندارد

هر شبنمي در اين ره صد بحر آتشينست        دردا كه اين معما شرح و بيان ندارد

سر منزل فراقت نتوان زدست دادن              اي ساربان فروكش كه اين ره كران ندارد

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/09/27ساعت 2:33 AM  توسط ناشناس ... شاید هم نه  | 

انگار خبر نداری بی تـــــو دارم می میرم
زدوریت روز و شب جان از بدن می دهم

انگار خبر نداری سرد و خموش و خشکم
برای دیدنِ تــــــــــو روزها را می شمارم

می خواهم اسمت را باران بگذارم، آن هم باران نم نم.
دیدی وقتی باران، نم نم می بارد زمین شاداب می شود و طبیعت با روزهای دیگر فرق می کند و هیچ کس از باران خسته اش نمی شود؟ 

و با وجود اینکه باران نم نم می بارد، اما زمین هر لحظه تشنه تر می شود و دلش می خواهد باران همچنان ببارد و قطع نشود.

من هم مثل زمینم و تو هم همان بارانی.

من ِ تشنه هم محتاج بارانم و مشتاق به لمس باران.

پس باران من…ببار بر من!

ببار بر من محبت، عشق، دوست داشتن و خوبی ها را.
و پاک کن و بشور از من بدی ها را.

چون می خواهم مثل تو باشم.


نرم…
لطیف…
مهربان…

 

    

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/09/16ساعت 4:7 PM  توسط ناشناس ... شاید هم نه  | 

با سلام.

امروز گفتم بی خیال از همه جا بشیم.

چند تا عکس گذاشتم  واسه این ویندوز ویستا که تا یک ماه دیگه هم میاد بازار. البته الان تو ایران دارن میفروشنش به هر حال عکس های پس زمینه هستن بد نیستن ببینید...

        

       

       

       

امیدوارم خوشتون بیاد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/09/14ساعت 8:9 AM  توسط ناشناس ... شاید هم نه  | 

بوی اتاق ناخوش

در هوا پراکنده است

می خواهم

با مشت و دندان

در هوای صامت و سنگین

پنجره را باز کنم

شاید

در اندیشه ای بالنده

واژه هائی

از آفتاب و سبزینه

سطرهایی

سبز و شلوغ

در وسعتی با هزاران چشم زلال

در آفتاب نگاهم بشکفد

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/09/12ساعت 4:6 AM  توسط ناشناس ... شاید هم نه  | 

مرد آن باشد كه در"ناخوشی" "خوش" باشد

در غم شاد باشد

زيراكه داند آن"مراد" در "بي مرادي"درآميخته است.

در آن بي مرادي...

اميد مراد است

و در آن مراد

غصه رسيدن بي مرادي...

"شمس تبريزی"

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/09/03ساعت 7:55 PM  توسط ناشناس ... شاید هم نه  | 

در زمان حضرت سلیمان دو تا گنجشک یه گوشه ای نشسته بودند. گنجشک نر به گنجشک ماده اظهار محبت می کرد. می گفت تو محبوبه منی. تو همسر منی. دوستت دارم. عاشقتم. چرا به من کم محبتی؟ چرا محلم نمیذاری؟ فکر کردی من کم قدرت دارم تو این عالم عیال؟ من اگه بخوام می تونم با نوک منقارم تخت و تاج سلیمان رو بردارم بندازم تو دریا. باد که مسخر سلیمان بود پیام رو به گوش سلیمان رسوند. حضرت تبسمی کرد و فرمود اون گنجشک ها رو بیارید پیش من. آوردند.سلیمان به گنجشک نر گفت خوب ادعاتو اجرا کن بینم. گفت من چنین قدرتی ندارم. سلیمان گفت پس الان به همسرت گفتی؟ گفت خوب شوهر گاهی جلو همسرش کلاس میاد یه خالی ای می بنده. عاشق که ملامت نمیشه. من عاشقم. یه چی گفتم ولی یا نبی الله واقعا دوسش دارم. این به ما محل نمیذاره. حضرت به گنجشک ماده گفت اینکه به تو اظهار محبت میکنه چرا محلش نمیدی؟ گفت یا نبی الله چون دروغ میگه هم منو دوست داره هم یه گنجشک دیگه رو. مگه تو یک دل چند تا محبت جا میگیره؟ این کلام در دل جناب سلیمان چنان اثری گذاشت که تا چهل روز گریه می کرد و فقط یک دعا می کرد. می گفت:

                             الهی دل سلیمان رو از محبت غیر خودت خالی کن.

   

+ نوشته شده در  جمعه 1385/09/03ساعت 2:5 PM  توسط ناشناس ... شاید هم نه  | 

یکی از بچه ها میگفت...

میگن یه مطربی بود در مشهد به نام کریم تار زن.آلوده بود.خیلی بد بود.تارش سر شونش بود.داشت می زد و می رفت.تو راه دید یه جایی جمعیت خیلی زیاده.دم بازار فرش فروشای مشهد.پرسید چه خبره اینجا؟گفتن که آسیدهاشم نجف آبادی اینجا منبر میره(ایشان اهل دل بود.صاحب نفس بود.نفسش در مردم اثر می کرد).کریم تار زن یه مرتبه با خودش گفت که بریم در خونه خدا.ببینیم این چی می گه که این قدر مردم جمع میشن   

          تا تو نگاه می کنی کار من آه کردن است... ای به فدای چشم تو این چه نگاه کردن است

خدا توبه کرد به سوی این کریم تارزنه.وارد مسجد شد.شلوغ بود.همون دم در که مردم کفشاشونو در میارن زانو زد و نشست.مرحوم آسید هاشم رو منبر نشسته بود.دید یه مشتری براش اومده.از اون مشتریای عالی.بحثشو عوض کرد آورد توی توبه و رحمت و مغفرت حق.با لحن شیرینی که داشت شروع کرد این ابیات معروف رو خوندن:

                  باز آی باز آی هر آنچه هستی باز آی... گر کافر و گبر و بت پرستی باز آی

                  این درگه ما درگه نومیدی نیست........ صد بار اگر توبه شکستی باز آی

تارزنه شروع کرد گریه کردن.دستشو بلند کرد.صدا زد آی آقا یه سوال دارم ازت.سرها برگشت عقب ببینن سائله کیه.دیدن مطربه اومده.آلودهه اومده. ـسوالت چیه؟بپرس ـگفت رو منبر از قول خدا داری می گی باز آی باز آی هر آنچه هستی باز آی.سوالم اینه که اگه من آلوده برگردم رام می ده؟آخه من خیلی بدم. ـگفت عزیز دلم خدا در خونشو برا تو وا کرده.منم برا تو منبر رفتم.خدا این مجلسو برا تو آماده کرده.کریم تارشو بلند کرد زد زمین.تار شکست.گفت آقای نجف آبادی قیامت شهادت بده که من آمدم.آشتی کردم.

یکی از علمای بزرگ مشهد می فرمود کار این تارزنه به جایی رسید هر که در مشهد یه حاجت سختی داشت صبح میومد پیش این تارزنه می گفت آقا امروز رفتی حرم امام رضا سفارش ما رو بکن می رفت سفارش می کرد امام رضا حرف این مطربه رو می خرید.(رحمت خدا خیلی زیاده.حدیث داره خدا ۱۰۰قسمت رحمت داره.یه قسمتشو بین همه موجودات هستی تقسیم کرده تمام این محبتا به برکت اون یه قسمته.۹۹قسمت رحمتشو نگه داشته قیامت بین بنده هاش تقسیم کنه)

+ نوشته شده در  جمعه 1385/09/03ساعت 1:56 PM  توسط ناشناس ... شاید هم نه  | 

میدونین چند نفر از دوستام گفتن که بلاگت چقدر کمه نظراتش .

بذارین بگم ...

وبلاگ که چند سالیه تو ایران مد شده یعنی حدودا از سال 77 - 78 اولش فقط واسه نوشتن یادداشتهای روزانه استفاه می شد که شخصی که این چیزا رو مینویسه هر جای دنیا هم بره نوشته هاش یاد داشتاش باهاش باشن و بتونه ببینه . حالا این نوشته ها هر چی باشه ، یادداشت روزانه ، برنامه کاری ، شعر ، داستان ، .... و ... به هر حال این نوشته ای بود ک شخص برای خودش می نوشت .حالا این سایت تامین کننده این فضا برای بلاگر یه ساب دامین برای این بلاگ اختصاص میداد (و میده) و هر کسی هم بطور اتفاقی هم بتونه اینو ببینه (مخصوصا تبلیغاتشو) که سایت هم از این طریق یه منبع درآمد هم داشته باشه.

بعدش اومدن برای این وبلاگ که حالا طرفدار هم پیدا کرده بود یه نظر سنجی هم گذاشتن  که هر کسی اومد ببینه این وبلاگو اگه دلش خواست یه نظری هم بده . که این هم مثل همه چیزا که تو ایران خدا رو شکر فوری مد میشه طرفدار پیدا کرد و کسی که وبلاگش نظر بیشتری داره اون بهتره . حتی برای این کار خیلی کارا هم میکنن که لینک باکس گذاشتن تو بلاگ ، الکی نظر تکراری دادن برای این و اون برای تبلیغ وبلاگ خودشون ،...و ... خیلی کارا که خودتون بیشتر میدونین

آقا سرتونو درد نیارم .من این نوشته ها برای خودمه چه شعر و حرفای خودم باشه چه دیگرون .

کسی اومد و دید منت رو سرم گذاشته . نظر هم نداد نداده . نظر هم داد حتما وبلاگشو میبینم و اگه بخونم حتما یه چیزی توش ومینویسم برای جوب دادن به محبتش. حرفم این بود که من برای اینو اون نمینویسم . فقط و فقط درد دل خودمه همین ...

آقا اینجا برف بارید . ایشالله هر جا هستین این روزا بخاریتون روشن خونتون گرم . مامان کنارتون باشه .جلو پنجره بشینید و باریدن برف و خوشگلیه روزگارو ببینید ....

آقا یا علی (معنی این حرفمو هم میدونم . نپرسین . بین خودمه و خدای خودم)  

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/08/29ساعت 1:10 AM  توسط ناشناس ... شاید هم نه  | 

ایستاده ام...


صبر کن
لحظه ای درنگ
به کوتاهی بوسه ی بیداری
لختی تحمل
نرو، با تو حرفی دارم

پیاده شو
گردشی کوتاه
آنگاه سویم بیا
ایستاده ام این بار
بیش از تاریخ تو
وا پس نخواهم رفت تا میلاد تو


باران و خورشید
تموز دوری نگاه تو
ابر و برف
تند باد هجرت از خاک تو
این بار
بهانه ای برای پس رفتنم نیست


صبر کن
لحظه ای ، بوسه ای
درنگ کن
با تو خواهم گفت
حرفی از جنس باران
به ترنم نسیم در گیسوانت
این بار
به پاکی اشک های کودکی مان
با تو خواهم گفت


امشب
تاملی به بلندای چشم برهم زدنی
از شب تا ثانیه
از روز تا بهانه
از بهار تا ترانه داشته باش




امشب
ایستاده ام
خواستن در نگاه
ماندن در صدا
سرور در کلام
چشم براه
ایستاده ام


امشب را تو
نرو
صبر کن
لحظه ی درنگ تو
خواب نیاز من است
 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/08/29ساعت 0:37 AM  توسط ناشناس ... شاید هم نه  | 

دستانم را بگير ...

دستان بلند بودنم را ببین
کشیده و لرزان
پر هراس و تردید
اما گرم و صمیمی

***

دست های غمگین مرا
شناور در دریای ژرف دوری
افراشته براین فراخ استوار
چونان ارزوهایمان
ببین

 
***

دستت را به بودنم
به غمگینی تلخ ناشدنها
به روح بلند بودنمان بسپار
پرواز را از خاطر بگیر
آینه امانت دار یاد ماست
بگذاروازاو بگذر

 
***

آمده ایم که بمانیم
آمده ایم که در شدن بمانیم
من و تو
نه سایه ی نارون پیر
من و تو
با دلی بزرگ امده ایم
ما باشیم

 
***

دستان افسرده ام را
درسوزبیرحم نبودنت
از این بلندای بزرگ
از این همه دوری
با دلی چون تو وسیع
ببین و بگیر

***

دستان بودنم را
به سادگی بودنت
بگیر
 
 
 
              
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/08/25ساعت 5:34 PM  توسط ناشناس ... شاید هم نه  | 

در جواب بعضیا...

گفته بودی عشق را تعریف کن
حال بشنو، گوش خود را قیف کن
هرچه گویم عشق را شرح و بیان
چون به عشق آیم، خجل باشم از آن

بعله البته؛ ولی با این وجود
میتوان یکخرده تعریفش نمود
“گرچه تفسیر زبان، روشنگرست
لیک عشق بی زبان، روشنترست”
این درست، امّا چو میآید سؤال
میتوان ور رفت قدری با خیال
میتوان یک خرده هم با طنز و لاغ
گردشی کردن در این بستان و باغ
باغ زیبائی است خیلی باغ عشق
با صفا جائی است خیلی باغ عشق
جویباری هست در باغش روان
آب آن از اشک پاک عاشقان
عشق دستور زبان زندگیست
تک سوال امتحان زندگیست
عشق پروازیست بر اوج جهان
هشت فرسخ آنور هفت آسمان
میروی آن سوی عالم مستقیم
میشوی دور از خدا ده متر و نیم
میپری از بیکران تا بیکران
زیر پایت جمله پیغمبران
ارتفاعی بر فراز دلخوشی است
آن سوی افسردگی و خودکشی است
مثل زنبور است عشق اندر مثل
هست نیشش نیز شیرین چون عسل
عشق یعنی که جمال یار من
یار شیرین خلق و شیرین کار من
***
عشق یعنی استقامت داشتن
در بتون های اوین گل کاشتن!
عشق؛ در سلول مهمان بودن است
بهر آزادی به زندان بودن است
عشق یعنی با دهان بسته، قرص
خوردن شلاق خشم بازپرس
عشق جانی خسته اما سرکش است
پوزخندی بر گروه «آتش» است
عشق یعنی پایداری در وفا
چه گوارائی شدن تا انتها
دولت عشق از تلاطم ها جداست
بی خیال توطئه یا کودتاست
***
عشق یعنی آنچه در بازار نیست
دیر و مسجد را به کارش کار نیست
عشق بیزار است از کل لشوش
شارون و بن لادن و میمون و بوش
***
عشق گاهی کاغذ است و خودنویس
لرزش دست من و شعری سلیس
عشق یعنی جوهر خودکار جان
میتراود تا که بنویسد روان
عشق یعنی درد مردم در سخن
مثل شعر بهبهانی، طنز من

     

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/08/19ساعت 8:14 AM  توسط ناشناس ... شاید هم نه  | 

خونه هزار هزار تا یاد و یادگاری داره

بچگی و قلک و عیدی با یادم میاره

گلدون یاس رازقی بنفشه های باغچه

آینه و شمعدون مادرا تو باغچه

بهار بهار باز اومده دوباره

باز تموم دل ها چه بی قراره

اما برای من دور ز خونه بهارا هم مثل خزون میمونه

              

اما برای من دور ز خونه بهارا هم مثل خزون میمونه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/08/17ساعت 8:9 AM  توسط ناشناس ... شاید هم نه  | 

 

باز فصل خزان آمد ، باز فصل برگ ریزان آمد.....


باز ماه مهر آمد ، ماهی که زیباست ، با برگ ریزانش ، خش خش درختانش ، نم نم

بارانش....


ماه مهر ، ماه مهر و محبت است ، ماه درد دل و صحبت است ، ماه صفا و صمیمیت

است....


ماه مهر ماهی است که آغاز باران است ، آغاز شبهای بلند با مهتاب است....


اما افسوس که ماه مهر ماه از یاد رفتن خاطره هایی به رنگ سبز می باشد.....


خاطره های سبزی که در این ماه از یاد می رود و به رنگ زرد در می آید....


مهر آمد و قلب من نیز به رنگ خزان شد.....


مهر آمد و غروب دلگیر زودتر از همیشه رنگ خودش را به رخ همگان کشید.....


آسمان بغض میکند و می بارد ، می بارد تا از کوله بار خستگی هایش رها شود.....


مهر آمد با بارانش ، با خزانش.....


فصل سفر آمد ، فصل غصه ها ، قصه ها فرا رسید ، آمد با کوله باری از سردی و یاس

آمد....


باز هوا دلگیر شد ، باز شبها نفسگیر شد و باز برگ های زرد و بر باد رفته چشمگیر

شد...


مهر آمد با کوله باری از غم و غصه آمد ، آمد که سلامی دوباره به درختان سبز کند.....


باد خزان با نفرت آمد ، و نگاهی نه چندان خوشایند به برگهای درختان سبز کرد....


آری خزان با زیبایی و نفرت خویش آمد....


فصل در به در کردن برگهای خسته و دلشکسته آمد ، فصل طلوع غم انگیز خورشید

فردا آمد...

 

                              

 


+ نوشته شده در  شنبه 1385/08/13ساعت 7:51 PM  توسط ناشناس ... شاید هم نه  | 

قصه
 

  دستش توی دستای منه ، بی این که دعوتی شده باشه یا مراسمی گرفته باشیم.

  دستش توی دستای منه ، بی حرف ، با نگاه ، نگاهی که  نمی دونم از سر رهایی می یاد یا بی قیدی.

 دستش توی دستای منه . گفتم : ببین دست تو توی دستای من چکار می کنه؟ یا ... دست من توی دستای تو چکار می کنه ؟

 دوست داشتم قصه  را این جوری تعریف کنم که... از فرداش اون دیگه دستای من و نگرفت.

 ولی قصه این جوری اتفاق نیفتاد . از فرداش اون دستای من و محکم تر گرفت.

 

.      .

  این همه پیچ

       این همه گذر

       این همه چراغ

       این همه علامت...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/08/11ساعت 7:28 AM  توسط ناشناس ... شاید هم نه  | 

سلام

راستش چند وقته اصلان نمی تونم بیام و به این بلاگ برسم  حتی قالب اینو هم از یکی دیگه گرفتم.

دوباره اومدم . دوباره مینویسم

                             از اول نه   . ادامه میدم....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/08/11ساعت 7:1 AM  توسط ناشناس ... شاید هم نه 

من خائنم...

        با وعده‌های لامحال٬

                     با خنده‌های زورکی...

                                  بر خود خیانت کرده‌ام!

من قاتلم...

       با خنجر اُمیّد پوچ٬

                     در ظلمت شبهای تار...

                                   خود را جنایت کرده‌ام!

من نادمم...

       از لحظه‌های بی‌نصیب٬

                     در انتظار فرصت‌های بَعد...

                                   خود را ملامت کرده‌ام!

من جاهلم...

        با اشتباهت جبران ناپذیر٬

                      با  واژه  یک  تجربه...

                                       خود را طبابت کرده‌ام!

من کافرم...

       در گناهان آتشین٬

                     با امّید بخشایندگی...

                                      شیطان را حمایت کرده‌ام!

من لایقم...

        لایق به فرسایش استخوان در قبر تنگ...

       لایق به سوختن در شعله‌های سرخ رنگ...

                                                                لایق به مرگ!!!

                    

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/08/08ساعت 3:30 AM  توسط ناشناس ... شاید هم نه  | 

آنجا كه پس از سالها چشم انتظاري براي اولين بار نگاهم در نگاهت گره ميخورد


و بغض ديرينه عشقم بسان آتشفشاني منفجر ميشود و شروع به فوران ميكند


و گَّل آتش روي سرمان ميرقصد و آنجا كه صداي هق هق گريه تو


روي لاله هاي گوشم خوشترين نواي دنياست


همانجا ، بله ، همانجا براي من بهشت برين است


و گلستاني را كه ساليان مديدي است به آب ديدگانم پروريده ام در آن مكان مقدس تقديم تو خواهم كرد


مهربانا : تمامي وجود تو براي من تداعي كننده بهشت است و


هر يك از اعضاي وجود ذي جود تو قطعه اي از اين ميعادگاه الهي است


و بهشت گمشدهء من همان آغوش گرم و با طراوت و عطراگين توست


و حجره بهشتي ام دل دريايي توست كه روزگاري است در اين درياي طوفاني غوطه ورم


و به دنبال آن صدفي ميگردم كه مرواريد چشمان تو رادر بطن خود جاي داده است


و نغمه بهشتي ام نواي روحاني توست . در آن هنگامه كه با تمام وجود فرياد ميزني دوستت دارم


نه يكبار.... نه صد بار نه.....بلكه تا آنجا كه در توان توست


مي بينم كه فرياد ميزني


د......و.....س....ت.....ت.....دارم


د......و.....س....ت.....ت.....دارم


د......و.....س....ت.....ت.....دارم


د......و.....س....ت.....ت.....دارم


د......و.....س....ت.....ت.....دارم

 

                      

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/07/16ساعت 1:22 AM  توسط ناشناس ... شاید هم نه  | 

پاياني رنج آور

در ميان سبز رويان با رخ زرد آمدم

در ميان پاكبازان مملو از درد آمدم

در اين شبها كه مي سوزد ستاره از شب گرما

از براي بوسه هايت با لبي سرد آمدم

كودكي بودم كه تنهايم رها كردي

واينك با سپر سينه،چون مرد آمدم

سالها منتظر وصل رخ يار نشستم

كنون با كوله باري از غم و درد آمدم

اي (مهر)اگر اينست انتهاي ساليان انتظار

مي زنم فرياد كه نامرد آمدم...........

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/07/16ساعت 0:57 AM  توسط ناشناس ... شاید هم نه  | 

از پشت پرده لرزان اشک
 

جواني خوش بر و رو را خيال كنيد. مردي به 30 رسيده و جذاب. نه. ماهيچه‌اي در كار نيست. به برجستگي‌هاي گونه و عضلات برآمده ساعد برنز رنگ فكر نكنيد. موها از ابريشم سياه نيست كه رو هم موج بردارد. زيباست البته. گردن بلندي دارد؟ ندارد؟ نمي‌دانم. چشم‌هايش؟ دو تيله زلال قهوه‌اي....

 

                                

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/07/01ساعت 2:59 AM  توسط ناشناس ... شاید هم نه  |